|
حکایت عرفانی زیر به نقل
از :
حکایات مثنوی و معنوی
مولوی می باشد .
مردی
که می خواست از دست عزرائیل بگریزد
آورده
اند که صبح روزی از روزها حضرت سلیمان نبی در سرای خویش نشسته بود که
ناگهان مردی سراسیمه از در درآمد ، سلام کرد و چنگ انداخت به دامن حضرت
سلیمان که به دادم برس . حضرت سلیمان با تعجب به چهره آن مرد نگریست و
دید که روی آن مرد زرد و حال پریشانی دارد و از ترس می لرزد . حضرت
سلیمان از او پرسید تو کیستی ؟ چه بر سر تو آمده است که چنین ترسان و
لرزانی ، مرد به گریه درآمد و گفت که در راه بودم که عزرائیل را دیدم
و او نگاهی از خشم و کینه به من انداخت و من ازترس چون باد گریختم و یک
راست به نزد تو آمدم و از تو یاری می طلبم و زندگی من در دستان توست ،
از تو خواهش می کنم که به باد فرمان بدهی که مرا به هندوستان برد .
حضرت سلیمان لحظه ای به فکر فرو رفت و فرمود : می پذیرم ، باد را در
اختیار تو می گذارم که تو را به هندوستان ببرد .
آن روز
گذشت و دیگر روز سلیمان نبی عزرائیل را دید و به او گفت : این چه کاری
است که با بندگان خدا می کنی ، چرا به آنها با خشم و کینه می نگری ،
دیروز مرد بیچاره ای را ترسانده ای و رویش زرد شده بود و می لرزید و به
نزد من آمد و کمک می طلبید . عزرائیل سری تکان داد و گفت : حالا فهمیدم
که کدام مرد را می گویی ، آری من دیروز او را در راه دیدم ولی از روی
خشم به او نگاه نکردم بلکه از روی تعجب او را نگریستم و آن هم فقط یک
نظر . عزرائیل ادامه داد : راستش از خداوند برای من فرمان رسید که جان
آن مرد را در پایان همان روز در هندوستان بگیرم . تعجب من از همین بود
که او در اینجا بود ، پس من چگونه می توانستم چند ساعت بعد جانش را در
هندوستان بگیرم ؟ او در این مدت کوتاه نمی توانست به هندوستان برود .
حضرت سلیمان سری تکان داد و گفت ولی او ساعتی پس از آنکه تو را دید به
هندوستان رفت و تو هم لابد جانش را در هندوستان گرفته ای ؟ عزرائیل به
آرامی گفت : آری چنین است .
گرد آوری : پروین عابدینی
|