|
هر ماه يك حكايت جديد در جاودانه...
|
|
|
|
حكايت اول ( آتش اميد) |
|
حكايت دوم ( حد خود را بايد شناخت ) |
|
حكايت سوم (
مردی
که می خواست از دست عزرائیل بگریزد
) |
|
حكايت چهارم (
محرم اسرار بودن
قابلیت می خواهد
) |
|
حكايت پنجم (
یك درس بزرگ !
) |
|
حكايت ششم (
اخلاص
) |
|
حكايت هفتم ( صوفي و خرش ) |
|
حكايت هشتم (
) |
|
حكايت نهم (
) |
|
|
|
|
|
صوفي و خرش
بشنويد اي دوستان اين
داستان خود حقيقت نقد حال ماست آن
روزي بود و روزگاري در
زمانهاي پيش يك صوفي سوار بر خرش به خانقاه رسيد و از راهي دراز آمده و
خسته بود و تصميم گرفت كه شب را در آن جا بگذراند پس خرش را به اسطبل
برد و سپرد به دست مردي كه مسئول نگهداري از مركبها بود و به
او سفارش كرد كه مواظب خرش باشد.
|
|
 |
|
خود به درون خانقاه رفت و به صوفيان ديگر كه در رقص و سماع بودند پيوست
او همانطور كه با صوفيان ديگر به پايكوبي مشغول بود مردي كه ضرب مي زد
و آواز مي خواند آهنگ ضرب را عوض كرد و شعري تازه خواند كه مي گفت خر
برفت و خر برفت و خر برفت. آن مرد تا اين شعر را بخواند صوفيان و از
جمله آن مرد صوفي شور و حال ديگر يافتند و دسته جمعي خواندند خر برفت و
خر برفت و خر برفت و تا صبح پايكوبي كردند و خر برفت را خواندند تا
اينكه مراسم به پايان آمد.
|
|
 |
|
همه يك يك خداحافظي كردند و خانقاه را ترك گفتند به جز صوفي
داستان ما و او وسايلش را برداشت تا به اسطبل برود و بار خرش كند و راه
بيفتد و برود. از مردي كه مواظب مركبها بود سراغ خرش را گرفت اما او با
تاسف گفت خر برفت و خر برفت و خر برفت. صوفي با تعجب پرسيد منظورت
چيست؟ گفت ديشب جنگي درگرفت، جمعي از صوفيان پايكوبان به من حمله كردند
و مرا كتك زدند و خر را گرفتند و بردند و فروختند و آنچه مي خوريد و مي
نوشيد از پول همان خر بود و من به تنهايي نتوانستم جلوي آنها را بگيرم.
صوفي با عصبانيت گفت تو دروغ مي گويي اگر آنها ترا كتك زدند چرا داد و
فرياد نكردي و به من خبر ندادي؟ پيداست خود تو با آنان همدست بوده اي
مرد گفت من بارها و بارها آمدم كه به تو خبر بدهم و خبر هم دادم كه اي
مرد صوفيان مي خواهند خرت را ببرند ولي تو با ذوقت از ديگران مي خواندي
خر برفت و خر برفت و خر برفت و من با خود گفتم لابد خودت اجازه داده اي
كه خرت را ببرند و بفروشند. صوفي با ناراحتي سرش را به زير افكند و گفت
آري وقتي صوفيان اين شعر را مي خواندند من بسيار خوشم آمد و اين بود كه
من هم با آنها مي خواندم
|
|
 |
|
آري صوفي با تقليد
كوركورانه از آن صوفيان كه قصد فريب او را داشتند گول خورد و خرش را از
كف داد.
خلق را تقليد شاه بر باد
داد اي
دو صد لعنت بر آن تقليد باد
مثنوي معنوي (دفتر
چهارم)
گردآوري : پروين عابديني
www.javdaneh.com
|
|
|
|
|