|
خیلی وقتها حواسمان به ورودی
هایی که اجازه می دهیم داخل روحمان بشوند نیست، چیزهایی که می گذاریم
گوشهایمان بشنوند،چیزهایی که می گذاریم چشمهایمان ببینند، حرفهایی که
می گذاریم زبانمان بزند، جاهایی که می گذاریم پاهایمان بروند و ازهمه
مهمتر، فکرهایی که می گذاریم از سرمان بگذرند و گاهی هم آنجا لانه
کنند. بعد دائما ً می آییم و گله می کنیم که نمی دانیم چرا ته دلمان حس
آرامش واقعی را نداریم، چرا دائما ً پریشانیم و...
می گویند برخی از عرفا و دراویش در
زمانهای قدیم، یک سنگ کوچک داخل دهانشان می گذاشتند . هروقت می
خواستند حرفی بزنند یا جوابی بدهند، مجبور بودند سنگ را از دهانشان در
بیاورند. همین کار فرصتی می شد برای این که فکر کنند یا حرفی که می
خواهند بزنند باعث خیر می شود یا نه. اگر نه، سکوت می کردند، سرشان را
پایین می انداختند و می رفتند.
خدا به میهمانی دلی می آید که جا برایش
باشد.
گرد آوری : طلایه محتشمی
به نقل از
ضمیمه
ی روزنامه اطلاعات
مورخ اسفند 84
|