|

روزی در منزل مرد ثروتمندی، هنگامی که
هیچکس در خانه نبود تمام اشیای قیمتی شروع به گفتگو کردند :
حلقه ای طلایی با غرور گفت : " من
گرانترین شئ این خانه هستم."
گردن بند طلا با تکبر بیشتری گفت : "
نه تو نیستی، ببین من چقدر زیبا و دارای ساخت پیچیده ای هستم. یک حلقه
ساده نمی تواند خود را با من مقایسه کند."
یک ساعت طلا با تحقیر گفت : " هر دو
اشتباه می کنید. من ده برابر پیچیده تر از هر گردن بند هستم و علاوه بر
آن مفید هم هستم."
این مجادله همچنان ادامه یافت تا آنکه
ساعت پدر بزرگ در آن گوشه به صدا درآمد و گفت : شما در اشتباهید. حلقه
شبیه گردن بند نیست. و گردن بند هم شبیه ساعت نیستو اما همه شما از
همان طلای خالص ساخته شده اید و همان همه شما را در سطح برابری قرار
داده است.
خدا مثل آن ساعت پدر بزرگ است که همه
را بصورت روح می بیند اما ما به دنبال تفاوت های ظاهری هستیم. ما فکر
می کنیم قیافه ما، گفته ما، کردار ما، تعیین کننده ارزش ماست. برای
اینست که از خدافقط یک چیز از ما می خواهد و آن اینکه این پوششهای
ظاهری خود را دور بیندازیم. آن زمانی که تو خود را آنگونه که خدا تو را
می بیند می بینی، همان چیزی است که خدا از تو می خواهد."
طلای خالص در آن داستان با ارزش ترین چیز در روی زمین بود همان طور که
روح با ارزش ترین است.
برگرفته از کتاب آتشی در دل (انتشارات حریر)
نویسنده : دیپاک چوبرا
مترجم : عبدالله ابتهاج
گردآوری: طلایه محتشمی
www.javdaneh.com
|